![]() |
![]() |
|
| دل سروده های باران |
|
امشب ای شمع تو بر بالين من بيدار باش تا سحر بيمار غم را امشبی غمخوار باش چشم هايت را مبند ای شمع از بهر خدا پايداری کن مرو از دست هان! هشيار باش بيدلان را عاشقی هم خواب برده هم خوراک تو شبی بی خواب وخور هميار اين بيمار باش هين بسوز و هين بساز امشب تو هم همراه من سوختن با ساختن عشقست ، در اين کار باش چون تو لاف عشق او گويی؟ مگو دم در ببند لحظه ای لافيدنت را بس کن و بيمار باش آتش عشقش چوجانت می کُشدشاکی مباش هين به پا خيز و بسوز از سر مگو تيمار باش من همی بيمار اويم کارم از درمان گذشت درد خواهم من، نه درمان! درد گو بسيار باش عشق او من را ز من کرده تهی! من او شدم تو تهی شو از خود و آنک عاشقی را يار باش کاروان يار ما ديريست راه افتاده است ای نصيحت گو تو هم در بند اين اشعار باش اين همه حرف و حديث آخر نه رسم عاشقی ست گو رها کن اين سخن "باران" بيا با يار باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1381ساعت 2:15 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کم کمک که نه! دیگر قصه ما هم به پایان رسید...
دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا.... آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و .... می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد... خداحافظ رفیق باغ و گلشن خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن... حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است... مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 فروردین 1385 آبان 1384 دی 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 بهمن 1382 آذر 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 آبان 1381 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نو غزل چارپاره مثنوی آن چه در هیچ قالبی نمی گنجد! دوبیتی |
|
RSS
|