تبليغاتX
باران ببار جرعه نابی به کام عشق
دل سروده های باران
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کم کمک که نه! دیگر قصه ما هم به پایان رسید...
دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا.... آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....
می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد...
خداحافظ رفیق باغ و گلشن
خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...

حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است...
مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان!

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM